خرید بک لینک
اكرم حمومي بچه كه بودم یک بار مادربزرگم من را برد حمام عمومي زنانه! گفته من بچه ام وارد که شدیم همه گفتند اینکه خروسه خلاصه جلوی چشمانم را گرفت و من هم نظاره میکردم از لای انگشتان و همان وقتها دیدگاهم به جنس زن بد شد . محله ما گاز كشي نبود . سال سال جنگ بود ، نفت كم بود.حمام عمومي خزينه داشت و پر از زن هاي پ.ستون آويزاني بود كه يا داشتند خودشان را واجبي مي گرفتند يا بچه هاي كون لختشان را قايم مي شستند .در حمام چایی میخوردند انار دان شده میل میکردند چیزی شبیه همین سواحل آنتالیا با همان آپشن ها! حموم دار دختر چشم و ابرو سياه و قد و بالا قامتي بود ، اكرم حمومي نام ! اكرم حمومي سر بنيه براي خودش ا

برچسب: اكرم,حمومي, نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:58

شد پانزده سال؟!
شد پانزده سال؟ حسی که داشتناش داشت. حسی که نداشتناش دارد. شد پانزده سال. چرتکه بینداز ولی من 20 ساله میمانم .من هی همینطور بزرگ میشوم، میشوم، میشوم میانسال ، میشوم پیر، میشوم نیست. ببینیم بالاخره کجا، کی، چطور، فراموشم میشود این نکبتی را که نداشتن ِ توست.

نوشته شده در ساعت توسط مرد روزهای ابری| |


برچسب: پانزده,سال؟, نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:58

دلم تنگ است آی دلم تنگ است آخ دلم تنگ است هی دلم تنگ است

برچسب: خوابهایم,هجم,آورده, نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:58

احساس میکنم خودش را کشته است.

برچسب: برای,اینکه,فراموشم,کند, نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:58

هنر به ابزار تفنن و فانتزی طبقه مرفه بدل شدهاست. اما هنگامی که هنر در قرن نوزدهم عمومی و همگانی شد طبقه متوسطی که در حال رشد بود میتوانست در آینه هنر غنا و پیچیدگی باورها، آمال و آروزهای خود را به خوبی و زیبایی مشاهده نماید. اما این روزها با رویگردانی طبقه متوسط از هنر دیگر از آن کیفیت عالی خبری نیست. هنر هم به امیدی از دست رفته بدل شده، یا با منطقی منفعتطلبانه که هنر را صرفا ابزاری آموزشی برای ترقی میداند، مثلا موسیقی یاد بگیریم که ریاضی را بهتر بفهمیم، از معنا تهی شدهاست. اینها هنر را تباه کردهاست.درچنین فضایی استانداردهای هنری هم بر اساس پول تعریف میشوند اگر کسی بگوید کار فلان نقاشی

برچسب: هنر, نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:58

به نظر میرسد ایرانیان یک دورهای دارند به نام اول. فلان چیز اول خوب مال ما بوده ، اول از شما غربیها، اول از عربها. اما بعد؟ بعد از اول؟ من حتی شنیدهام که میگویند به این فرانسویها: ما قبل از شما قاشق داشتیم. قبلا خانمی که در رادیوی آیت الله بی بی سی کار میکردمدیر مغازهای بود که دوست من یک ماه در آن کار میکرد، میگفت:وقتی آدم افریقایی میآمد درون، و بعد که میرفت خانم ایرانی ما در مغازه را باز می کرد و دماغش را میگرفت که انسان افریقایی بو میدهد و در زیر زمین مغازه جایی بود که مردمان ایرانی میآمدند و بر سر شجرهنامه خود کار میکردند و شجرهشان هم هیچوقت به زنی فاحشه از شهر بخارا نمی

برچسب: اول, نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:58

روحمان شاد آن روزهای دور، دانشآموز دبیرستان بودم و «گرگ بیابان» در فضای ذهنی نوجوانیام، مفتون تصمیم شخصیتهای داستانهای هدایت بودم و سرانجام خودش که در روز آغاز چهل(چند؟) سالگی، خود را بکشد. آن روزهای دور، پانزده یا شانزده سالی بیش نداشتم و تا چهل سالگی، راه باقیمانده بیش از تمامی عمر من بود. یک دور نرسیدنی. یک زمان تمام نشدنی برای زندگی کردن. مرگ، هر قدر هم که گه گاه خودش را نزدیک نشان میداد، برای دیگری بود.آن روزهای دور، دیگر گذشته است. انگار که همین نزدیکی حادث شدهاند. حالا زمان باقیمانده به چهل سالگی کمتر کل انگشتان دست است ، این نقطهی تمام خیالپردازیهای نیست انگارانهی کودکی، کسر

برچسب: روحمان,شاد, نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:58

صفحه بندی